داستان عشق
به نام کسی که باران را آفرید تا جزیره عشق آتش نگیرد
از همه دوستای گلم که به کلبه ی تنهایی من میومدن و باعث دلگرمیم میشدن واقعا ممنونم...امیدوارم همیشه شاد و خرم باشین و لبتون خندون باشه... این آخرین پستیه که توی این وبلاگ می ذارم...حذفش نمیکنم آخه خیلی دوستش دارم هم وبلاگمو هم دوستایی رو که تو وبلاگم باهاشون آشنا شدمو خیلی خیلی دوست دارم تا انشالله اگه خدا بخواد دو ماه دیگه...دو ماه دیگه اگه خدا خواست و زنده بودم و حالم خوب شد برمیگردم .... حلالم کنین. به بزرگی خودتون... امیدوارم از پستایی که می ذاشتم خوشتون اومده باشه... برام دعا کنین. خیلی... انتظار نماز و قرآن و آیه ندارم... فقط وقتی این پست و خوندین، از ته دلتون بگین: "خدایا، مشکلش رو حل کن... خدایا! راحتش کن..." همینقد کافیه... از سرمم زیاده. دلم واسه همه تنگ میشه واسه داداشا و آبجیای گلم . ایشالا که این دو ماه هر چی زودتر تموم بشه و من بیام تو وب تک تک شما و بگم که من اومدم بیا یشم رسم آدمهای اینجاهمین است تنها می گذارند٬ اما
انتظار دارند تنها گذاشته نشوند اشک را به تو هدیه میدهند ٬اما انتظار دارند کسی
اشکشان را درنیاورد فلانی٬امروز اگر اشک میریزی دلیلش رادر گذشته ات جست و جو کن من گذشته ام رامرور کردم٬حقم است سختیه این روزها...! از هردستی بدهی از همان دست پس می گیری... بهار ساعت شش و سه دقيقه صبح، مانند هميشه از خواب بيدار شدم. اولين چيزي كه توجه مرا به خود جلب كرد صداي باران بود. يك صبح بهاري باراني قطرات باران نشان از طراوت ، زندگي و اميد دارند. بي دريغ مهربانيشان را با همه تقسيم مي كنند. ميبيني! انسان ها چه شاد و چه غمگين، چه دارا و چه ندار، همه زير بارون يكسانند... زير تابش نور آفتاب بهار در مسير استنشاق بوي شكوفه هاي بهاري در شنديدن آواز پرندگان .... پس اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار بازم سلام....:) بار سومه که تو 1 روز که الان به نیمه شبش رسیدیم دارم سلام می کنم.......... نمی دونم چرا بهار امسال با من هیچ جوری راه نمیاد...حال منم مث خودش کرده! ثبات ندارم تو این روزا انگار. یه بار آفتابی و خوش و هپی چند دقیقه بعدش بارونی و داغون.... دلم اصلا نمی خواد از این خونه بیرون برم......انقدررررررر کار دارم که مونده ام به کدومش برسم....اما من همچنان فقط دارم نگاه می کنم و کاری نمی کنم...فقط نگاه.... حالم بهم می خوره از این راکد بودن....اصلا نمی دونم باید چیکار کنم که شوق زندگی بر گرده....از الان غصه ی چهارشنبه رو دارم که قراره برم یونی....عمو فکر کن مث این ترم اولیا که دلشون شور میزنه و دلشون نمی خواد که برن و از محیط می ترسن !!! من الان دقیقا اون حس رو دارم.... دلم نمی خواد هیییچ آدمی رو ببینم همین جا آرومم انگار.........دلتنگی داره خفه ام می کنه........عمو؟ نکنه افسرده شدم:دی از جلوی آینه رفتن فراریم ......2روزه اصلا جلوی آینه نرفتم......یعنی من چم شده آیا؟ من این حال و دوست ندارم........اصلا.............من دلم می خواد مث قبل با همه ی خستگیم واسه هدف هام بجنگم......دلم می خواد مث قبل که شده تا 4 هم خواب به چشمام نمی اومد و 5 هم آألارم مسخره صداش در میومد بلند شم و تا خوده 7 که بر می گردم خونه پر انرژی باشم هر چند در ظاهر...... دارم لحظه هام رو از دست میدم.........من دوست ندارم اینجوری بودن رو....اصلا از 1 فروردین تا الان تو 1 حال مسخره ای هستم........چراااااا؟ نمی دونم..... یه حال بدیم.......نمی دونم تا حالا شده حس کنی هیییچ حسی برای زندگی کردن ندارید..... کتاب می خونم...یا تو نتم..... اوم... بذار ببینم باید از کجا شروع کنم؟! همیشه شروع هر کاری سخت بوده و هست و خواهد بود... حالا میخواد اون کار یه کشف بزرگ باشه یا دوباره نوشتن تو بلاگفا! دلیلش نمیدونم چی بود؟! تلمبار شدن کلمه ها و جمله ها تو مخم، لذت فشار دادن دکمه های کیبورد، زل زدن به مانیتور، نو شدن سال یا شایدم اصرارهای بیش از حد شما! اما برگشتن پیش شما و نوشتن برای خودم و شما دلیل نمیخواد دل می خواد که الان به تالاپ تلوپ افتاده! گاهی حسرت می خورم به حال اون کسایی که زیاد تو قید و بند نوشتن نیستن! اما بعضیا باید بنویسن اینقد بنویسن تا جونشون در آد! از چرت و پرت بگیر تا نظریه های فلسفی! دو تا دفتر داشتم که توش می نوشتم... از همه چی... هر حرفی که باید نوشته میشد وگرنه تو دلم سنگینی میکرد هر حرف بی ربط و با ربطی اما تو این ایام خونه تکونی خدابیامرز شدن! دونه دونه برگه هاشو با همین دستای خودم پاره کردم! من قاتلم مگه نه؟! اما دلم نمی خواست ثبت بشن چون فکر کردم... عزرائیله دیگه... ییهو از من خوشش میاد و میاد سراغم... پس بهتره بعد از مرگم هیچ اثر جرمی از خودم باقی نذارم! اینجا نوشتن رو دوست میدارم چون حداقل با چهار تا انسان درست و حسابی تبادل نظر می کنی و یه چی دستگیرت میشه! بعد از مرگتم فوقش نوشته هاتو می خونن و میگن: طفلی قاطی داشته! از خوندن نوشته های بعضیا هم واقعا لذت می برم اما اسمشونو نمیارم که دچار مشکل نشن! آخه می دونین که تا میای از یکی تعریف کنی ...بگذریم! امروز روز بازگشت دوباره من به بلاگفاست! به خودم خوش آمد میگم و انتظار دارم که شما هم بهم تبریک بگین! حرف برای نوشتن زیاده اما فعلا تا اینجا رو در جریان باشین تا بعد! دلم میخواد زود این چند روزم تموم شه آخه تا اون بمبه نترکه من همینجور دپرسم نمیدونم چرا؟! منم مدلم اینه دیگه! چه مدل مزخرفی هم هست!ایش! راستی . . . سلام! سلام بچه ها خوبید؟ خوشید خدا رو شکر.... خوب این اخرین پست امساله.. از همتون ممنونم که توی این یه سالی که گذشت با من بودید با غمم ناراحت شدید و دلداریم دادید و توی شادی هام شریک شدین... خیلی ها رفتن ولی شما با من بودید...ازاون ها یی که رفتند از پیشم گله ای ندارم... ولی امیدوارم هر جای دنیا که هستند خوش وسلامت باشند و بهترین هارو براشون ارزو دارم وامیدوارم اشتباهات منو ببخشند... شما دوستان عزیزم اگه من ناراحتتون کردم یا از دستم رنجیدید ازتون عذر میخوام وباید بدونید که با تمام وجودم دوستتون دارم... در نهایتم عید رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید و خوب وخوش و خرم باشید. عیدی من یادت نره گل واسه من یادت نره عیدی من یادت نره یه بوس من یادت نره سلام خدا ..بازم اومدم ... خدا این دفعه توام حرف بزن سکوتت منو خوب نمیکنه خدا دلم هرروز ازروز قبل خسته تر میشه میدونی چرا؟؟؟؟ آره میدونی ...خدا دلم خستست خدا کاش یکی تو اینجا بود باهمه ی آدمافرق داشت اصلا خوبیو بدیمو نگاه نمیکردفقط منو توبغلش میگرفت تاوقتی آروم شم توبغلش گریه میکردم خدا اینجا آدما تاگناهتو میفهمن تنهات میزارن حتی اونیکه عاشقته توبدترین وضعیت تنهات میزاره ومیره ودل خستتو بارفتنش بدترمیکنه خدااینجا کسی نیست... خدامنو میبری پیش خودت خدادیگه هیچکی نمیتونه آرومم کنه...خدااین متنو مینویسم ازطرف خودموهمه ی آدمای خسته خدا یه قلب دادی بهمون اندازه ی مشت خداآخه خودت بگو این همه غم چیجوری تواین دل جامیشه خدااین دل مگه چقدرطاقت داره هم بشکنه هم اینهمه غموتوخودش جابده خدااینجا آدماازغم زیادخودشونومیکشن خدا میدونم گناهه وقتی تاتوهستی ناامیدباشیم ولی خدا....خداتموم کن امتحانتو خدا تمومش کن خدا....خدابغلم کن توام تنهام نزاریا....خدانازنین دیگه نمیتونه ها..خداخسته ام..خدادیگه اشک امون نمیده بنویسم فقط یه چیز ی خیلی دوســــــــــــــــــــت دارم..........
سلام خدا خوبی؟ تو هم تنهایی ؟ وقتی دلت می گیره چی
کارا می کنی؟ وقتی دلت اونقدر بشکنه که دیگه قدرت جمع
کردنشو نداشته باشی چه می کنی؟ خوب این سوالارو واسه خودم می پرسم چون دیگه کسیو ندارم دیگه قدرتی هم واسه ادامه
دادن ندارم پیشنهادت چیه؟چه کنم؟ دوست دارم یه شب بخوابم صبحش بیدار نشم دنیات تا کی ادامه داره؟الان تو وقت
اضافه ایم؟ بسه چقدر وقت اضافه خدا جون به بی کسیم قسم دیگه سخترین چیز
تو این دنیا برام زندگی کردنه... کمکم کن ... فقط یه اشاره ی تو باعث می
شه دیگه تو این دنیا نباشم خدایا......
این وبلاگی که مشاهده میکنید یه روزی واسه عشقم ساخته بودم همه شعراشو فقط واسه اون میذاشتم ولی انگار خدا نخواست این عشق پایدار بمونه بعضی ها میگن حست حس عاشقی نبود چون هیچ وقت تبدیل به نفرت نمیشه ولی باور کنید خیلی دوسش داشتم خودس کاری کرد که احساساتم از بین رفت اخه مگه یه ادم چقدر می تونه خودشو حقیر کنه هر ادمی صبرش یه حدی داره منم صبرم تموم شد وحالا ازش متنفرم...
سلام شادي و سلامتي همه ي دوستان خوبم را آرزو مي كنم. از تمام
افرادي كه به هر ترتيب و شكلي به اين وبلاگ آمدند، نظرات موافق و مخالف و پر از مهر
و محبت خود را درج كردند صميمانه سپاسگذارم. همچنين از تمام كساني كه آهسته و آرام
آمدند، مطالب را خواندند و آهسته و آرام گذر كردند نيز تشكر مي كنم. دوستان عزيز! لازم ديدم كه كمي در مورد اين وبلاگ توضيحاتي ارايه نمايم
تا اينكه براي برخي دوستان مطاب روشن تر شود و عزيزان با ديدگاه درست تري به بيان
نظراتشان بپردازند. (اينگونه براي من نيز مفيد تر و قابل استفاده تر خواهد
بود). اگر به قسمت "درباره وبلاگ" مراجعه كرده باشيد، هدف خود
را از ايجاد اين وبلاگ در آن مي يابيد. تا اينجا لزومي نمي ديدم كه جز موضوع وبلاگ
مطلب ديگري در آن درج كنم. هر كس در مواجهه با ناملايمات زندگي، روشي را در پيش مي
گيرد، من هم، براي كمك به خودم و به حد اقل رساندن آسيب هايي كه ممكن بود به روح و
روانم وارد آيد، يكي از راههايي را كه مناسب ديدم، نوشتن بود و اين راه را در نظر
گرفتم. هرچند كه كارهاي ديگري نيز انجام داده ام كه خوشبختانه بسيار موثر واقع شده
اند. در اينجا فقط قصد داشتم رده ي خاصي از دلتنگي هايم را
بازگو كنم. هر كسي دلتنگيها و ناراحتي هايي براي خود دارد كه اگر آنها را بازگو كند
ممكن است چندين برابر بزرگتر و سخت تر و تكان دهنده تر از مطالب اين وبلاگ باشد.
اما تصميم من اين بود كه اين رده خاص را به رشته تحرير در آورم، زيرا با اين كار هم
خود احساس سبكي مي كردم و هم لحظات دشواري را كه گذراندم، براي خود و سايرين ثبت مي
كردم تا نخست فراموش نكنم، كه بودم و چه بر من گذشته است و درس بگيرم از گذشته ي
خودم، از تحليل خودم، و دوم آنكه قدر داشته ها و لحظه لحظه زندگيمان را بدانيم، به
زندگي به گونه اي ديگر بنگريم، خود را در مسايل كم اهميت و بي ارزش گرفتار نكنيم،
عزيزانمان را در زمان حياتشان قدر بدانيم و بفهميم كه بعضي چيز ها اگر از دست
بروند، به هيچ قيمتي باز نمي گردند، راحت تر و بهتر زندگي كنيم و بدانيم كه چه
چيزهايي در زندگيمان مهم هستند... . اما همانگونه كه در قسمت "درباره وبلاگ" نيز اشاره كردم،
به مرور اين نگاشته ها تغيير خواهند كرد و مطالب را با شكل ديگري در آن درج خواهم
نمود. هرچند اين حق را براي خود محفوظ ميدارم كه هر از گاهي دلتنگي هايي را كه با
آنها مواجه مي شوم در آن درج كنم. لذا وجود اين وبلاگ نمي تواند دليلي بر يكنواختي،
افسردگي و يا بي حركتي نگارنده آن باشد، چرا كه تنها يك منظر و يك بعد از آن در
وبلاگ درج شده است. دوستاني كه از نزديك با من آشنايي دارند، مشغله هاي
فراوان مرا بهتر ميدانند، هر انساني گاهي شاد است، گاهي غمگين، گاهي آرام و گاه
خشمگين، سعي خواهم نمود ابعاد بيشتري از افكار و احساسم را بنويسم. در واقع، خواهان اين موضوع هستم كه اين وبلاگ،تبديل به
فضايي پر از صفا و آرامش شود، تا بتوانم هر آنچه را كه دوست دارم به راحتي در آن
ثبت كنم، با آن صادق باشم، و ديگران نيز در فضايي دوستانه و مبتني بر اعتماد و
صميميت به بيان ديدگاهها و احساسات خود بپردازند و در نهايت، لحظاتي را با خلوص دل
و به نيكي در كنار هم بگذرانيم، بلكه بتوانيم براي هم مفيد باشيم و به قول معروف،
"بودنمان به از نبودمان باشد". در انتها از همه ي عزيزاني كه سعي كردند با نوشته هايشان
همراه من باشند سپاسگذارم، ميخواهم بدانند كه واقعا بودنشان، همراهيشان و نظراتشان
برايم مهم، ارزشمند و تاثيرگذار بوده و هست. همچنين به نيكي ميدانم كسانيكه با
نظراتشان مرانكوهش كرده اند، نيتي جز بهتر شدن من نداشته اند(هرچند كه همه
اعتراضاتشان را وارد نميدانم اما برخي را كاملا قبول دارم و آنها را بكار بسته ام)
از آنها نيز بسيار بسيار تشكر مي كنم. لازم به ذكر است نظرات افراد تا زمانيكه خلاف ادب نباشد،
حقي از كسي ضايع نكند و حرمت اين فضا را نگه دارد در اينجا تاييد ميشود و البته
بديهيست تاييد آنها براي نمايش در وبلاگ به معني تاييد محتواي آنها از نظر نگارنده
وبلاگ نخواهد بود. سبز باشيد و سربلند.
روز ولنتاین را به تمامی دوستانم تبریک میگویم البته به عشقم هم سفارشی وخصوصی
تبریک عرض میکنم روزمان مبارک
3 ... دلم برای یک صفحه تو برای خط قول میدهم سه خط بیشتر نشود تا مثل همیشه حوصله ات سر نرود 1.هنوز
همه زنده ام میدانی من دیگر ان دخترک بازیگوش سرمست نیستم 2.هنوز
دلهره ی تمام لحظاتم تویی که مبادا روزگار بکامت نباشد.که مبادا خندیدن برایت سخت
شده باشد 3.دو
خط بالا یک دنیا حرف است اگر بدانی چه درونش نهفته است .دوستت دارم تا اینجا برای تو بود از اینجا برای
دلم این روزها که میگذره بد خرابم خراب نه خرابی که بشه تو حرف اوردش .ازون
خرابایی که تا نشی نمیدونی وقتی یکی بهم میگه پیر شی تو دلم بهش
میخندم میگم از این پیرتر بانو شکنجه میکند مرا روزگار با هر تیک
تیک ساعتش شلاقی به تن پر زخمم میزند ای کاش شلاق خالی باشد نامرد نمک هم
میپاشد بروی زخم که بسوزد میدانی دلم برای تو تنک شده .که اغوشت
بگیرم با این تفاوت که دیگر نمیگذارم از اغوشم بیرون بیایی به جبران
همه لحظه های نبودنت به جبران همه لحظه های بی تو بودنم و
گریهایم .میدونی دلم واسه خندهات واسه نگاهات واسه اخم کردنات دلم واسه خودت تنگ شده .هیچکی نمیتونه جای
ترو پر کنه. دوست دارم دوست دارم چیکاری کردی با احساسم روزای سختی تو راهه من این دنیا رو میشناسم
می دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ----------------------------- پ ن: ممنون از دوست مهربون و دوست داشتنیم که هیچوقت تنهام نمیذاره!
فصل عریان عشق... اگر یک سال چهار فصل دارد ، اگر یک سال زمستانی دارد ، تابستانی دارد ! بهار من که گذشت ، همه فصل هایم به رنگ خزان است ! رنگ بهار را از یاد برده ام ، تو رفتی و تا به امروز شکوفه ای در زندگی ام ندیده ام.. تو رفتی و طوفان جدایی آمد و خاطره های سبز زندگی ام را با خود برد .... کجاست حتی یک برگ از آن خاطره های سبز؟ تو رفتی و فصل سرد وجودم آمد، فصلی عریان ، گونه ای پریشان ، چشمی گریان! اگر در قلبم تنها تو را دارم ، هنوز هم باور دارم که باز هم تو را دارم ،اما من دیگر تو را در کنارم ندارم! فصل عریان زندگی آمد ، فصلی که دیگر رنگ امید در آن نیست ! شاید رنگ زرد نا امیدی ، یا رنگ سیاه تنهایی به چشم بیاید! به امید شکفتن غنچه ای در تنها گلدان باغچه قلبم نشستم اما افسوس که باران عشق نیامد و آن شاخه نیز خشک شد ! اگرچه این فصل ها بی رنگ و روست ، بی عطر و بوست اما همچنان همه فصلها برایم زیباست زیرا هنوز عشق تو در دلم زنده است و با عشق تو زندگی میکنم! اگرچه رفتی و مرا با کوله باری از غم و غصه تنها گذاشتی اما هنوز به انتظار بهار نشسته ام ، بهاری که دیدن آن برایم یک رویاست شاید در این فصلها ، فصل سبز عشق فرا برسد ، شاید تا ابد نیز این فصلها همه یک رنگ به همین رنگ ، رنگ نا امیدی ، رنگ جدایی باقی بماند فصل عریان عشق ، فصل غم انگیز سالیست که تو را هنگام دیدار آخر در میان سیل اشکهایم میدیدم! هنوز چهره خیس تو در چشمانم نقش بسته است ، هنوز دستهای گرم تو درون دستهایم یخ زده است !شاید این اولین و آخرین فصل عشق باشد خداحافظی

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاد بگیر
به چشمانت :یاد بده هر کسی ارزش دیدن ندارد؛
یاد بده که به چشم به راه بودن عادت نکند .
یاد بده که به در خیره نماند .
یاد بده که برای هر کسی بیخواب نشود.
به زبانت :یاد بده که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد .
یاد بده به هر کسی نگوید دوستت دارم .
به لبانت : یاد بده هر لبی ارزش بوسیدن ندارد.
به پاهایت : یاد بده هر راهی ارزش رفتن ندارد ، به آن دو بیاموز که به رفتن عادت نکند .
به دستانت : یاد بده که هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد.
به قلبت : بیاموز همیشه عاشق باشد ولی عاشق هر کسی نباشد
مثل آسمانی که
امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
یاد خواهی گرفت که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر
یاد می گیری بوسه ها قرار داد نیستند و هدیه ها عهد و پیمان معنی نمی دهند.
یاد می گیری که همه ی راههایت را امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
یاد می گیری که باغ خود را بکاری و روحت را زینت بدهی
بجای اینکه منتظر باشی که برایت گل بیاورد
یاد میگیری که می توانی تحمل کنی
یاد می گیری که محکم هستی
که خیلی می ارزی
و یاد می گیری و یاد می گیری که
باهر خدا حافظی چیزهای جدیدی یاد می گیری
فصل عریان عشق
![]()
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای!
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
آسمان فرصت پرواز بلندي است.
قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي!
گفتم: ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
گفت: چند سال داری؟ گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام!
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل میشود و دیگری دو دل!
پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است و کرم نمیداند که روزی به پروانهای زیبا بدل خواهد شد...
روزانه هزاران انسان به دنیا میآیند... اما انسانیت در حال انقراض است! وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتربازمیکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن... باید از دوست داشتن آدما ترسید!
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ... در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
علم فيزيک دروغ ميگويد! براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است!
پرواز كن آنگونه كه ميخواهي و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه ميخواهند
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |




